غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
341
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نصايح سودمند و مواعظ دلپسند فرمود و فرمود كه مناسب چنان است كه يكى از شما باسم مهترى موسوم باشد و ديگران اطاعت نمايند تا امور ملك و ملت رونق پذيرد ايشان فرمودند كه ما همه بنده و فرمان برداريم و از مقتضاى راى صوابنماى تو تجاوز جايز نمىشماريم سيد قوام الدين پسر بزرگتر خود سيد عبد اللّه را برياست نامزد كرده آن جناب جواب داد كه نزد من محراب طاعت و عبادت و زاويه فقر و قناعت بر سرير پادشاهى و سلطنت ترجيح دارد مناسب آنكه ديگرى از برادران متعهد اين امر گردد و آنگاه پسر ديگر سيد قوام الدين كه موسوم بود بكمال الدين تقدم و پيشواى برادران را متكفل گشته در شهور سنه ثلث و ستين و سبعمائه رياست آمل را ببرادر خود سيد رضى الدين تفويض فرمود و جهت ساير برادران از مملكت مازندران مواضع تعيين كرده ايالت سارى را باسم خود رقم زد و چون كيا فخر الدين جلابى كه در آنزمان در سارى بر مسند حكومت متمكن بود و كيا و شتاسف كه در قلعه توجى ايالت مينمود از استقلال سادات در ولايت آمل و قسمت مملكت مازندران خبر يافتند لشگرى جمع آورده مستعد مقاتله و مقابله گشته از سارى بيرون آمدند و منزل اول رود را معسكر ساختند و از آنجانب سيد قوام الدين با اولاد هدايت قرين و سپاه ظفرآئين بسر جلابيان شتافته از جانبين مردان مرد بميدان نبرد تاختند و از خون يكديگر خاك عرصه رزمگاه را گل ساختند و نسيم نصرت بر پرچم علم سادات و زيده كيا فخر الدين جلابى بجانب سارى گريخت و كياوشتاسف بقلعه توجى رفته سلسله جمعيت ايشان از هم بگسيخت و سيد قوام الدين مظفر و منصور دربار فروشه ده فرود آمده در آن مقام خلقى بسيار در ظل رايت هدايت شعار جمع آمدند و كياوشتاسف جلابى آغاز مكر و تزوير كرده بىدولتى را كه موسوم بحسن دولت بود با دو سه نفر از فدائيان جلابى بوعده زر و خلعت فريب داد تا متعهد قتل سيدزاده عبد اللّه شدند و بآمل رفته بدر خانه آن جناب شتافتند و پيغام دادند كه ما جماعتيم از اهل صلاح و بپاى ارادت بآستان سيادت آشيان آمده مىخواهيم كه بشرف ملاقات مشرف گرديم و سيد زاده عبد اللّه ردا بر دوش و تسبيح در دست از خانه بيرون خراميده حسن دولت چماق بر سر آن زبده اولاد خير البشر زد و ديگران بضربات متعاقبه آن جناب را شربت شهادت چشانيدند و ملازمان سيد سعيد از اينحال خبر يافتند سلاح برداشته و از عقب آن بدبختان شتافته همه را بر خاك هلاك انداختند و بدستيارى تيغ آبدار ارواح خبيثه ايشان را بجانب دوزخ روان ساختند و اينخبر بعرض سيد قوام الدين رسيده اولاد و ملازمان را از جزع و فزع مانع آمد و تيغ انتقام از نيام بركشيد متوجه سارى گرديد و كيا فخر الدين جلابى و كياوشتاسف آن جناب را استقبال نموده كيا فخر الدين جلابى در ميدان قتال با چهار پسر و بعضى از ابطال رجال بقتل رسيد و كياوشتاسف منهزم گرديده و در دره محكم كه عبور سپاه بر آن دشوار بود تحصن جسته باز متوجه جمع آوردن لشگر گشت و سيد قوام الدين در همان منزل نزول اجلال فرموده سيد فخر الدين را بجانب سارى فرستاد تا بضبط خزاين كيا فخر الدين جلابى پردازد و سيد عز الدين حسن ركابى را با معدودى چند از لشگريان بر سر كياوشتاسف ارسال داشت